|
اخم شکنجه گر پلکی بزن به رقص درآیند جامدات اخم شکنجه گر که فریباست چشمهات
| ||
|
درود و سلام برشما خوبان به خویشان، به دوستان، به یاران آشنا به مردان تیزخشم که پیکار میکنند به آنان که با قلم، تباهی دهر را به چشم جهانیان پدیدار میکنند بهاران خجسته باد، بهاران خجسته باد. با سپاس بی پایانم و پوزش خواهی از همه ی دوستان برای هرگونه درنگی ،کارها و پروژه های اجرایی گوناگون و حواشی دل انگیز شعر – جلسات ، همایشها ، سفرها و... – وروزمرگی – دویدنهای بی سرانجام – نو به نو در پیشگاه اتان بودن را دشوار کرده ، به قدری که در کنار گلایه مندان – خانواده و دوستان – گاهی خود نیز به تنگ آمده و – نمیدانم از چه و که – گلایه می کنم .به هر روی در حال و هوای این روزها این غزل سروده را – با افتخار – به پیشگاه اتان پیشکش می کنم . ( نمی توان به تو این را نگفت ، زیبائی ! )
نمی توان به تو این را نگفت ، زیبایی ! به این دلیل گلوگیر حسرت مایی سرود باغچه با گویش گل سرخی به صد اشاره نمایشگر تماشایی نسیم عاطفه ی رازیانه ها در دشت ورود سر زده ی ابرها به صحرایی درختها همه نخلند ، نخلها رطبند در این کنایه تو شیرینی رطبهایی تو را نمی شود از واژه ها سراغ گرفت که از تصورِ با واژه در نمی آیی شبیه آنچه تویی ، بی بدیل ، بی تکرار نه دیده ام ، نه شَنیدم صدا و سیمایی هزار واژه طرفدار خاطرت شده اند کشیده کار غزلها به راهپیمایی درود بر تو ، ستایش تورا ، سپاس تو را برای اینهمه دردانگی و زیبایی
□ بهانه ی عیدی هر زمان که می خندی بهار بخت منی هر زمان که باز آیی فروردین 1391 - اهواز
آن روزها به روایت تماشا به زودی - انشااله - تصاویری خواهم گذاشت [ یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391 ] [ 17:31 ] [ داودرضا کاظمی ]
درود و سلام دوستان
نه من آدم سیاستم و نه این سروده یک سروده ی سیا سی بعضی از سروده های من با رویکردی اجتماعی بی آنکه قصد و غرضی در کار باشد اینگونه از آب در می آیند. البته من به جهانی که در آن نفس میکشم با نگرشی ناراضی و نگران معترضم و... عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی
(( تناوب عصیان و بردگی )) در تو شکست حرمت آئینه بارها ای شهر ، شهر آینه ها در غبارها □ تلخ است و تیرگی است کلاغان بد مرام پائیز میبرند به جشن بهارها ما را رها کنید به رنج نهان خویش ما هم یکی از این همه غم بیشمارها □ ما کشته گان جنگ به غارت رسیده ایم یادآور هجوم مغولها ، تتارها تقدیرمان تناوب عصیان و بردگیست در قرن سهمناک محبت شعارها اندوه باستانی ی ما را گریستند صد قرن برکبودیِ دیوار غارها اکنون دریغ نامه ی خاکی مقدسیم با حسرتی به وسعت سنگ مزارها ... کم کم در آرزوی تو فرسوده می شویم آزادی ای نیامده دراین حصارها اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
آن روزها به روایت تماشا دلتنگ علی عبدی بودم که از ما دور است و در استامبول زندگی میکند. دو عکس از گذشته های دور که علی هم در آنها حضور دارد .نمی دانم اینها را خودش دیده یا خیر؟
جمعی از شاعران خوزستانی (اهواز 1375 )
... و علی عبدی در آن سالها به روایت تماشا . [ دوشنبه چهارم مهر 1390 ] [ 21:40 ] [ داودرضا کاظمی ]
((روشنی را درود ، شادی را ...)) روشنی را درود ، شادی را ، نور بارانِ آسمان ما را دوست دارم دو دست من برسد به تو شبهای بی تماشا را تا در این دخمه زنده تر باشم کاش می شد پرنده تر باشم بتوانم به ناکجا بروم ، چه غروبی گرفته دنیا را !!! آسمانها نشانه ام باشد ماه فانوس خانه ام باشد شاید از یاد ، سنگها بردند ، این شب آئینه دار تنها را آسمان را رها کن ای دل من به زمین اکتفا کن ای دل من نخلهای جنوب می فهمند داغ این بغض ناشکیبا را آسمان را رها کن ای دل من به زمین اکتفا کن ای دل من که به رنگین کمان نخواهی دید خنده ی دختران زیبا را شعر خندید وخنده جادو کرد دست احساس را غزل رو کرد از تو در شاعری گریزی نیست به کجا می برد سخن ما را دوستی را درود ، شادی را ، خنده بارانِ ابرها ما را در هوای تو با تو خیره شدن ، نابه هنگامی از تماشا را تن سپردن به شرجی مرداد ، پرسه در کوچه های شب آزاد حرفهای بدون واهمه را ، بحث های بدون پروا را موجها در کرانه میلرزند واژه ها در ترانه میلرزند بسکه در پایکوبی ی امواج دیده ام رقص بندریها را دل به دریای واژه ها زده ام ، چون صدفها پراز صدا شده ام می روم تا کمی رها باشم عکسهای کنار دریا را روشنی را درود ، شادی را ...
درود و سلام دوستان روشنی را درود شادی را ... عنوان غزلسرود تازه ای است که تقدیمتان شد اگر کمی دیر ، ببخشید . دو غزل قبل از آن را مناسب وبلاگ و فضای عمومی ندانستم – بنا بر ملاحظاتی - و چشم به راه به پایان رسیدن این سروده بودم از چند بیت هم راضی نیستم که بعدها باز سرایی خواهم کرد . خواستم به وعده ی ماه قبل عمل کنم و من بعد در بخشی به نام آن روزها به روایت تماشا عکسهایی از گذشته را با هم ببینیم البته این بار از گذشته هایی نه چندان دور - باز هم بنا بر ملاحظاتی - :
سال 1388 آبادان
سال 1388 شوشتر تا بعد ... یاعلی . [ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 18:39 ] [ داودرضا کاظمی ]
دوستان عزیز هم نفس سلام ودرود بر شما امیدوارم این وبلاگ را به جای وبلاگ قبلی ام قرار داده و پذیرا باشید. می خواهم بعد از این تنبلی نکنم و نو به نو در خدمتتان باشم. جدید ترین سروده هایم را - اگر قابل باشند - تقدیمتان کنم ، با هم از دیروز و امروز صحبت کنیم ، گاهی تصویری از گذشته های دور را به تما شا نشسته بگوییم: (( یاد باد آن روزگاران یاد باد )) و گاهی هم از دید و بازدیدهای امروزمان برای فرداها خاطره بسازیم . شعر امروز را صادقانه به نقد بکشانیم وذره ای از هم نرنجیم ، فاصله ها را کم کنیم آنقدر که من و تویی از میانمان برود (( ما درس جز حدیث محبت نخوانده ایم در نزد ما اشاره کم از قیل وقال نیست )) ...واما اکنون غزل سروده ای را پیشکش لحظه هایتان می کنم که نام این وبلاگ بر آمده از آنست . از نقد و نظر و راهنمایی دریغ نورزید. (( در بند آن نه ایم که دشنام یا دعاست یادش بخیر آنکه زما یاد می کند )) ... (( درآمد )) پلکت بیانیه ی آفتاب است عصاره ی شیرین بیان پلکی بزن چنانکه پلک زدی در من جهانی آغاز شد. غزل ((اخم شکنجه گر)) پلکی بزن به رقص درآیند جامدات اخم شکنجه گر که فریباست چشمهات ! پلکی بزن دو بال پرستو نشان شَوَم در این هوای قطبی بیرحم ، بی ثبات سهم زمینی ام ، قفس آسمانی ام مفهوم دلپذیر تر از واژه ی حیات اخم تو تازیانه و خشم تو نادر است تنها اشاره کن که بتازیم تا کلات هرگز مباد برگ گلی دستچین شود از دشتهای سبز تو ای شاخه ی نبات سر می دهم برای تو ای سرزمین غم سرها فدای نام تو از نیل تا فرات ما آنچه قدردان تو باید ، نبوده ایم شرمنده ایم ، آی ... شهیدان این فلات [ پنجشنبه شانزدهم تیر 1390 ] [ 17:24 ] [ داودرضا کاظمی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||